RSS  | Atom  | خانه | ارتباط با من | درباره من | پارسی بلاگ|مجموع بازدیدها: 61599 | بازدیدهای امروز: 253| بازدیدهای دیروز: 319
درباره خودم
بزرگترین وبسایت موبایلwww.irmobile.co.nr
مدیر وبلاگ : آریا محمودی[600]
نویسندگان وبلاگ :
درسا[1]
ستاره[0]

وبلاگ تخصصی گوشی های مبتنی بر (UIQ3 (P990i , W950i , M600i , P1i , W960i . جدیدترین نرم افزار ها ، بازی ها و تم های سازگار با این گوشی ها رو به صورت Free میتونین از این وبلاگ دریافت کنید.. برای پیشنهاد همکاری با سایت بهم میل بزنید. ایمیل : nove_imo@yahoo.com ادرس های ورود به سایت : www.irmobile.co.nr www.irmobile.hoo.ir www.irmobile.33ir.com
لوگوی وبلاگ
پیوندهای روزانه
مطالب قبلی
موضوعات
لینک های دوستان
لوگوی دوستان
اشتراک

نام:

ایمیل:

 
موسیقی وبلاگ
یاهو
فرم عضویت
نام شما :
نام کاربری :
ایمیل :
کلمه عبور :
تکرار کلمه عبور :
Powered By :irmobile
نام کاربری :
کلمه عبور :
Powered By :irmobile

عشق یعنی مستی دیوانگی  


عشق یعنی با جهان بیگانگی


عشق یعنی شب نخفتن تا سحر


عشق یعنی سجده ها با چشم تر


عشق یعنی سر به دار اویختن


عشق یعنی اشک حسرت ریختن                 


عشق یعنی در جهان رسوا شدن  


عشق یعنی مست و بی پروا شدن


عشق یعنی سوختن یا ساختن


عشق یعنی زندگی را باختن




نویسنده: آریا محمودی(یکشنبه 18/6/1386 :: ساعت 2:2 عصر)

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام




نویسنده: آریا محمودی(یکشنبه 18/6/1386 :: ساعت 2:2 عصر)


جهنم سرگردان


شب را نوشیده‌ام .
وبر این شاخه‌های شکسته می‌گریم.
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر کنم.




نویسنده: آریا محمودی(یکشنبه 18/6/1386 :: ساعت 2:0 عصر)

دشت خواب با کوه های
آبی ، نه شعری نه
میلادی
طلوعی بود که  مغربش
گریه میکرد
ستاره ها دل نداشتند که
بخوابند
سوخته حتی خاکستر دشت
ستون ستون، حرمت ِ
احساس بی ریشه گی
قدم قدم، درد ِ بی
همخونان
بغض بغض زجر ِ من بودن




نویسنده: آریا محمودی(یکشنبه 18/6/1386 :: ساعت 1:59 عصر)







نویسنده: آریا محمودی(یکشنبه 18/6/1386 :: ساعت 1:37 عصر)

دراین شب مهتابی که میدانم دلتنگ عطر بارانی

 اشکهایم را تقدیم قلب دریاییت میکنم اما نه . . .


 میدانم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری شود


 پس با صدایی که از اعماق وجودم بیرون می آید فریاد می زنم :


از صمیم قلبی که به راهت باختم دوستت دارم





نویسنده: آریا محمودی(یکشنبه 18/6/1386 :: ساعت 1:36 عصر)

نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست.نزدیک ترین نقطه به خدانزدیک ترین لحظه به اوست،وقتی حضورش را درست توی قلبت حس میکنی، آنقدر نزدیک که نفست از شوق التهاب بند می آید.آنقدر هیجان انگیزکه با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.تجربه ای که باید طعـــمش را چشید
 

اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت تنها ماندی، درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تــــو حرف بزند،همان لـــحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد، همان لحظه نورانی که ازشوق این معجزه دلت می خواهد تاآخردنیا از ته دل وبا کل وجودت اشک شوق بریزی وتا آخرین لحظه وجودت بباری

نزدیک ترین لحظه به خدا می توانددر دل تاریک ترین شب عمرناخواسته تو ویــا در اوج بـــزرگ ترین شــــــــادی دلخواسته تو رخ دهد ,می تواند درست همین حالا باشد و زیباترین وقتی که می تواند پیش بیایدهمان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری. جایی که دلت برای او تنگ است

زیبا ترین لحظه ی عمر و هیجان انگیز ترین دم حیات همان لحظه باشکوهی است که با چشم خودت خدا را می بینی.درست همان لحظه که می بینی او با همه عظمت بیکرانش در قلب کوچک تـــــــو جا شده است. همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس، و نورانی و متعالی شدن حست را درک می کنی

آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا با همه عظمت بیکرانش آن را لایق شمرده و بر گزیده. و تو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و ازچه رو از آن تو شده است و این را همیشه بـــــه یــــاد داشته باشید

هرگاه بادیگرانید خــــــــود را خـــــــط بزن و هرگاه با خــــــــدائید دیگران را
بودن را باور کن و تا زمانی که زنده هستی با عشق زندگی کن.لازمه عشق یک ارتباط عارفانه است پس به نیت قربت آماده شو،وضو بگیر و با تن پوشی از دعا و نیایش در محلی آرام ،دلبستگی دنیوی را قطع کن و به هیچ چیز جز او نیندیش

شماره بگیر و از ته قلب صدایش کن و او را به بزرگی و یکتا بودن یاد کن. می خواهی آسمان دلت آبی وخورشید،روشنگر زندگی ات باشد.میخواهی زبان گلها را بدانی و راز خلقت را دریابی پس به اوتوکل کن،دست هایت را بالا ببر،وجودت را سرشار از عشق و تمنا کن و به او بگو دوستش داری و فقط او را می ستایی، از او کمک می جویی،بخواه که راه راست را به تو نشان دهد،

خودت را گم کن بگذار هیچ نقشی از تو بر زمین نماند بال هایت را باز کن به سوی معبود حقیقی پرواز کن. از او بخواه گاهی مواقع اختیار را از دست تو گرفته و به جایت تصمیم بگیرد،وقتی او را به بزرگی یاد کردی و در برابرش سر بر سـجـده نهادی

وقتی صدای ناله هایت به عرش کبریا رفت و قلبت تپید ، قطرات اشک در چشمان زیبایت حلقه زد و گرمی اش را بر گونه هایت حس کردی،آن هنگام که در گفتن ایاک نعبد و ایاک نستعین، دلت شکست و صدایت لرزید،بدان که گوشی را برداشته است و بشارت می دهد بنده به من بگو چه می خواهی تادعایت را اجابت نمایم

 در این لحظه فرشته ها ناظر این همه شکوه و عظمت هستند بدان که اگر به صلاح تو باشد همه چیز به تو عنایت میکند. دوست من دعا کن همیشه با تو در تماس باشد و اگر روزی یادت رفت زنگ بزنی ،تو را بیدار کند و عبادت را در تو بپروراند. هر لحظه منتظر باش تا تو را در مسیر زندگی هدایت کند.تنها سعی کن برای چند لحظه به جز او همه چیز را فراموش کنی



نویسنده: آریا محمودی(یکشنبه 18/6/1386 :: ساعت 1:27 عصر)

آموخته‌ام: که عشق مرکب حرکت است، نه مقصد حرکت


آموخته‌ام: که این عشق است که زخم‌ها را شفا می‌دهد، نه زمان


آموخته‌ام: که که مهم بودن خوب است، اما خوب بودن از آن مهم‌تر


آموخته‌ام: که تنها اتفاقات کوچک زندگی است که زندگی را تماشایی می‌کند


آموخته‌ام: که پروردگار یکتا همه چیز را در یک روز نیافرید، پس چطور می‌شود که همه چیز را در یک روز به دست آورد


آموخته‌ام: که چشم‌پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی‌دهد


آموخته‌ام: که در جستجوی محبت وخوشبختی زمانی برای تلف کردن وجود ندارد


آموخته‌ام: که اگر در ابتدا موفق نشدم، با شیوه‌ای جدید تر دوباره بکوشم


آموخته‌ام: که موفقیت یک تعریف دارد؛ آن هم باور داشتن موفقیت است


آموخته‌ام: که تنها کسی مرا شاد می‌کند که میگوید تو مرا شاد کردی


آموخته‌ام: که گاهی مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است


آموخته‌ام: که هرگز نباید به هدیه‌یی که از طرف کودکی داده می شود، نه گفت


آموخته‌ام: که در آغوش داشتن کودکی به خواب رفته، یکی از آرامش بخش‌ترین حس های دنیا را درون آدمی بیدار می‌کند


آموخته‌ام: که زندگی مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهای آن نزدیک می‌شود، سریع‌تر می‌گذرد


آموخته‌ام: که باید شکرگزار باشیم که هر چه از خدا می‌خواهیم، به ما نمی‌دهد


آموخته‌ام: که وقتی نوزادی انگشت کوچک شما را در مشت کوچکش می‌گیرد، در واقع شما را به اسارت زندگی می‌کشد


آموخته‌ام: که هر چه زمان کمتری داشته باشیم، کارهای بزرگتری انجام می‌دهیم


آموخته‌ام: که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم، دعا کنم


آموخته‌ام: که زندگی جدی است ولی ما نیاز به دوستی داریم که لحظه‌ای با او از جدی بودن دور باشیم


آموخته‌ام: که تنها چیزی که یک شخص می‌خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او وقلبی برای فهمیدنش


آموخته‌ام: که لبخند ارزان‌ترین راهی است که می‌توان نگاه را وسعت بخشید


آموخته‌ام: که باد با چراغ خاموش کاری ندارد


آموخته‌ام: که به چیزی که دل ندارد، نباید دل بست


آموخته‌ام: که خوشبختی، جستن آن است نه پیدا کردن آن




نویسنده: آریا محمودی(یکشنبه 18/6/1386 :: ساعت 1:25 عصر)

                               ==> شعر (لالایی) از مریم حیدرزاده <==


لالا نخواب که وقت خواب نیست           


                                                    دیگه عاشق تو هیچ جمعی حساب نیست


دیگه پنج شنبه محض فال حافظ


                                                    دیدم دست هیچ کسی اصلا" کتاب نیست


لا لا  نخواب تو  دنیا  جنگه


                                                     تو اسباب  بازیا  سرور  تفنگه


پای اسب مراد رویا ها مون


                                                    شکسته.مال چوبه  مال  سنگه


لا لا نخواب عاشقا رو کشتن


                                                   چقدر سنگای بی رحمی درشتن


تمام  یارای  نزدیک  دیروز


                                                    همه رفتن ما رو تنها  گذاشتن


لا لا بخواب   بیدار   نباشی


                                                     نبینی دنیامونو خوار نباشی.




نویسنده: آریا محمودی(یکشنبه 18/6/1386 :: ساعت 1:13 عصر)

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم .............


                                   شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم .




نویسنده: آریا محمودی(یکشنبه 18/6/1386 :: ساعت 1:11 عصر)

 همیشه برای کسی بخندکه میدونی به خاطر توشاد میشه واسه کسی گریه کن که میدونی وقتی قصه داری واشــــک میریزی برات اشــک میریزه..... برای کسی غمگین باش که در غمت شریکه ....عاشقه کسی باش که دوستت بداره اینو همیشه به یاد داشته باشاکه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باش.


نویسنده: آریا محمودی(یکشنبه 18/6/1386 :: ساعت 1:10 عصر)


لیست کل یادداشت های این وبلاگ